سقوط آزاد

روز نوشت

 زندگی یعنی گردبادی که گاه انچنان می‌پیچدت که می‌مانی در حیرت از این همه نابرابر زیستن و دشواری راهی که در پیش داری گاه باید تنها امید داشت در ناامیدی و روزهای سخت، اما امیدوار بودن همیشه هم سرانجامی خوش ندارد و تو بیش از پیش به جهانی که برمدار عدل نیست و این رابطه هایند که بر زندگی ما و جهان اثر گذارند و نه کوشش‌های فردی... ایمان می‌آوری‌. آیا می‌توان از این جهان بیزار بود یا همچنان باید دل خوش داشت به این‌که روزی خواهد رسید که زندگی را با همه رنج ها و درد هایش تحمل کردو بهانه ها را برای کنار هم بودن قدر دانست ! کاش الان در همین لحظه توان خلق رویا را داشتم کاش میشد این بغض در گلو مانده را فریاد کرد ،کاش می شد کاری کرد کارستان ،کاش می شد و من از این نشدن ها بیزارم بیزار

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت15:37توسط مریم اکبری | |

هزار پرنده در من است
هزار پرنده که هر کدامشان سازی میزنند
ساز هیچ کدامشان با ذهن من کوک نیست
سالیان درازی است که این زندگی ساز نا کوک میزند برای من
که دیگر هیچ چیزی ندارم
تا با ان شاید برای چند روزی هم بشود زندگی کرد
این روزها همه سهم 
من از پرندگانی که در ذهن من ساز میزنند
آواهای نا کوکی است که گوش هر شنونده ای را ازار میدهد
مثل سیگاری که چند روزی است مانده زیر افتاب
راستی چند وقت است افتاب بر شالیزار های شمال نمی تابد
و زن تنهایی که هر روز پرندگان را غذا میداد
پیدایش نیست
هزار پرنده در ذهن من زندانی است ...

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت3:49توسط مریم اکبری | |

 زیباست  وقتی در میان چیزی باشی، که نه شب است ، نه روز  آنگاه بخشی از تو با توست، که نه خوب است ، نه بد همان چیزی که همیشه باید می بودی مثل گم شدن

+نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1391ساعت7:14توسط مریم اکبری | |