|
برای یه مدت می خوام وبلاگم رو تعطیل کنم یه جورایی می خوام برم دنبال خودم حالم این روزها اصلا خوش نیست.این روزهای سخت تمامی ندارد سایه بیرحمییش را چنان بر سر ما انداخته که گویی خیال رفتن ندارد چقدر این روزها دلم نوازش کودکانه می خواهد.دلم گرفته نه به بهانه این روزهای خاص که با خودم در جنگم.هزاران عجب از بشر دوپا که بازهم در مارپیچی بی پایان به همان دوراهی میرسد گویی توان رفتن از مسیر مهربانتری را ندارد مسیر آرام ،مسیر بی سنگلاخ ،مسیر آرامش , به هستی قول داده ایم که کوله بار آزار خودمان را بر دوش بکشیم .مثل کوله بار خاطراتمان که جز سنگینی کمر شکن چیزی برایمان به ارمغان نمی آورد. کودکان را نظاره میکنیم چه بی حافظه و بی خاطره زندگی میکنند و چه دوست داشتنیند، حتی وقتی غریبه اند به ما حس معصومیت میدهند .حس خوب پاکی و زلالی، دلمان میخواهد بوسه ای بر گونه شان به یادگار بگذاریم. چشمهایشان مثل چشمه های سبلان میماند و خنده هایشان مثل سر زدن جوانه ای از شاخه نورسیده ای . چرا که چیزی از ما بزرگترها به دل نمیگیرند. گاهی با چشمان اشک آلودشان لبخند تحویل میدهند و گاهی در ته خنده های بیکرانشان دلتنگ میشوند و لختی بعد مثل پروانه ای دربیشه های رویایی بالا و پایین میپرند و از سرو کول خستگیمان بالا میروند . کاش میتوانستیم این همه ساده، این همه بی ریا دوست داشته باشیم یا حتی متنفر باشیم آنقدر دادو فریاد کنیم که چیزی در ذهنهای غبارگرفته مان نماند. از دیدن حشره ای دلشاد شویم و از حالت چهره آنکه دوستش می داریم از خوشی سرشار.
چرا ساکتیم؟سکوت ما رسانه های بومی را به تهی بودن از مطلب کشانده است ؟یا باید در جستجوی دلایل دیگری برای کاغذ هایی که بیهوده محیط زیست را از بین میبرند بی آنکه چیز تازه ای به مخاطبان هدیه کنندبود؟ یادداشت بی نام هفته نامه حدیث که باید دیدگاه ان نشریه باشد در آخرین شماره به گله گذاری از فعالان سیاسی و رسانه ای استان پرداخته که زبان به کام گرفته و قلم غلاف کرده انداز ترس! بیراهه نیست این روزها رسانه های بومی و سراسری محدودیت های بسیار دارند از قضا در همین محدودیت هااست که زبان کنایه و ایماو اشاره جان می گیردو نویسندگان زبردست در لابه لای جملات کنایه آمیز سخن خود را می گویند. اما سوال این است که چرا در رسانه محلی و بویژه هفته نامه حدیث چنین اتفاقی نیافتاده و این نشریه چنان شده که دست اندرکاران ان نیز در توجیه چنین وضعیتی دیگران را مقصرمی دانند که حرف نمی زنند و نمینویسند تا صفحات این نشریه پر بار شود و خوانندگان مستفیض شوند .شاید در جستجوی این چرایی به جای فرا افکنی باید سراغ مجموعه داخلی نشریه و تحریریه ان برویم. در کلاسهای درس روزنامه نگاری سر فصلی به نام نظام تحریریه وجود درد که به ساختار بندی داخلی یک نشریه می پردازد حال سوال این است که این تحریریه در هفته نامه حدیث چگونه تعریف شده است و حدیث چند عضو تحریریه داردکه به صورت حرفه ای تمام وقت یا پاره وقت مشغول به کار هستندو به رصد کردن اوضاع می پردازند و ان را تحلیل می کنند؟ نویسنده نوشته است وبلاگ های بومی خبر گزاریها یا چیزی نمی نویسند و یا اخبار مثبت دولتی را پوشش می دهند در حالی که فراموش کرده است خود باید به جستجوی سوژه و تحلیل آن برود. در چند وقت اخیر از زمان آغاز غیر رسمی انتخابات ریاست جمهوری تا همین امروز رویدادهای بسیاری رخ داده است که قزوین نیز کم و بیش سهمی در این رخداد ها داشته است اما جالب اینجااست که حدیث در این رویدادها تنها بیانگر انچه که رخداده و دیگران روایت کردهاند.هیچ گاه به دنبال تحلیل موضوع و شکافتن ماجرا تا رسیدن به کنه ان نرفته است برای مثال بازداشت اساتید دانشگاه بین المللی قزوین،دستگیری دانشجویان،خود نتیجه انتخابات،اسامی جانباختگان وقایع اخیر که از قضا دو نفر شان دانشجوی قزوین بوده اند و گفتگو های وابستگان انها در رسانه های رسمی سراسری منتشر شده است.اما این که حدیث چرا به این موضوعات نمی پردازد به طور حتم دلیلی دارد که منتشرکنندگان ان بهتر می دانند.حدیث معتقد است فعالان سیاسی گفتگو نمی کنند براستی چه دلیلی دارد هنگامی که در روزهای سخت دیگران را تنها می گذاریم انتظار داشته باشیم انها برای اینکه خوانندگان ما راضی باشند و نشریه پر محتوا سخن بگویندآیا حدیث می تواند توضیح دهد که به هنگام بازداشت اساتید تا چه حد برای اطلاع رسانی و بیان دیدگاه های انان تلاش کرد؟ دو فرض برای این وضعیت می توان قائل بود ؛اول ان که حدیث از این مسائل بی خبر بوده که خود فاجعه ایست و دوم اینکه حال کمی شرایط آرام تر شده تازه یادشان افتاده که رسانه کارکرد دیگری هم جز خبر رسانی دولتی و بیان دیدگاه های جریان حاکم دارد ؟ چرا تحریریه حدیث که برای دریافت هدیه دولتی تا ۱۵ نفر هم می رسد در هنگامه نوشتن از وقایع جاری کسی را ندارد و چشم به دیگران دوخته است؟ نکته بعدی برای همکاری مسئله ای به نام اعتماد دوطرفه است به گونه ای که نویسنده اطمینان داشته باشد در روزهای سخت دست اندرکاران نشریه او را تنها نمی گذارندماجرای کافی نت هاو نویسندگان آن هنوز از ذهن روزنامه نگاران محلی پاک نشده است!پس بیراه نیست که این روزها هیچ یک از این نویسندگان حاضر نیستند حتی یک خط هم برای حدیث بنویسند. مشکل را به گردن دیگران انداختن ساده ترین راه برای پاسخ گویی به مشکلات است حال آن که باید چاره را در جای دیگر جستجو کرد آنجایی که به ظاهر دوست و همراهیم و در پنهان به دنبال حفظ منافع خود.در این که کار نشر این روزها پر دردسر و هزینه زا است تردیدی نیست اما منتشر کنندگان مدعی آزادی بیان و دفاع از حقوق دیگران تا چه حد حاضرند آگهی ها ی دولتی را نادیده بگیرند می تواند پاسخ گوی بخشی از دغدغه های انتشار یک نشریه پر محتوا باشد؟چگونه ممکن است نشریه ای که دوران حضور کمالی در مقام شهردار قزوین منتقد شماره ۱ اوست بعد از تغییر و تحولات در شهرداری از رفتن کمالی ناخرسند است؟ حل این تناقض ها به همراه هیئت تحریریه ای که باید کارش کشف رویداد های پنهان و نامکشوف باشد میتواند دست اندرکاران حدیث را به نشریه ای که پاسخ گوی نیاز مخاطب است رهنمون سازد.
دیروز مراسم ختم یکی از دوستان بودم وقتی سرخاک رفتیم یه آرامش عجیبی بهم دست داد به این فکر می کردم که آرامش فقط همین جاس و چقدر خوبه مردن ای کاش میشد مرگ را به همین زودی به آغوش بکشم.
انتظار این هاشمی رو نداشتم که در مقام رئییس مجمع تشخیص مصلحت و مجلس خبرگان از زبان معترضان سخن بگوید دیروز تا ساعت ۱۱ چشم در سیمای ضرغامی دوختیم تا خطبه های نماز جمعه را بشنویم اما گویی این بار نماز جمعه اهمیتی برای بعضی ها نداشت.هاشمی اولین مقام رسمی است که به صراحت از حقوق معترضان دفاع کرد و خواستار آزادی زندانیان سیاسی شد اگر چه دقایقی قبل از سخنان او شادی صدر را در نزدیکی دانشگاه تهران گرفتند.هاشمی همیشه متهم بوده است به میانه نشستن اما این بار در مقام یک حکومتی از حقوق دیگران دفاع کرد.از این آقای هاشمی متشکرم. اللهم فک کل الاسیر به امید آزادی تمام زندانیان سیاسی من می بینم من می بینم و سر انگشتم را که به تاراج می برید با پلکم می نویسم با مژه هایم نقاشی می کنم با تکان سرم سرودی می سازم پلنگی آرام بودم پسرانم را خورده اید با چرمینه ای از پوستشان برابر من راه می روید چمدانی پرم که تحمل هیچ قفلی را ندارم شیپوری از یاد رفته ام که همهمه ای شنیده ام و از هیجان نبرد بر خود می لرزم شعر شمس لنگرودی
شبها به خیابان می روید؟مردم را می بینید که شعار می دهند.شعار که نه هر چه که دوست دارند می گویند.یک دسته این سمت و دسته ای دیگر آن سمت.یک صدا شعارهایی می دهند که به هر چیزی شبیه است به جز بیان مطالباتشان.آنقدر سطح شعارها پایین آمده است که گاهی تو فکر می کنی داری یکی از این فیلم فارسی ها را نگاه میکنی و دو دسته از لات های دو گذر در برابر هم ایستاده اند دارند شعار می دهند.انگار نه انگار که انتخابات ریاست جمهوری است و دو گروه قرار است آینده ایران را در دست بگیرند. چیزی شبیه میدانگاه یکی از محله های قدیمی و نسل داداها که حالا تیپ لوژی عوض کرده اند شده اند ریش های رنگی و پرچم به دست و با فریاد و عربده گویی می خواهند حقشان را بگیرند اما نمی دانند چه می خواهند.سبزها فقط می گویند گشت ارشاد جمع شود.پرچم به دست ها فقط شعار می دهند بی آنکه واقعا بدانند از فردایشان چه می خواهند....این خیابان گردی های شبانه بیشتر به تخلیه هیجان می ماند تا تمرین دموکراسی. به اوباشگری بعد مسابقات فوتبال بیشتر شبیه است تا تحول خواهی.شاید ما را به عقب هم بازگرداند.
ابی دریا قدغن.....شوق تماشا قدغن.....عشق دو ماهی قدغن.....با هم و تنها قدغن برای عشق تازه اجازه بی اجازه پچ پچ و نجوا قدغن.....رقص سایه ها قدغن.....کشف بوسه بی صدا به وقت رویا قدغن برای خواب تازه اجازه بی اجازه در این غربت خانگی.....بگو هر چی باید بگی.....غزل بگو به سادگی.....بگو زنده باد زندگی برای شعر تازه اجازه بی اجازه از تو نوشتن قدغن.....گلایه کردن قدغن.....عطر خوش زن قدغن.....تو قدغن.من قدغن برای روز تازه اجازه بی اجازه
آدمی حیرت می کند از این همه احساس مسوولیت پلیس.امشب برای خوردن بلال چندلحظه ای ایستادیم دور غریب کش.یک دفعه چند نفر با چاقو و قمه و لگد افتادن به جان هم و مامور محترم پلیس هم نزدیک صحنه. اما ظاهرا آقای پلیس دنبال سوژه ای دیگر بود. چون ما را برد کانکس ۱۱۰ و سوال جواب که چه نسبتی با هم داریم.این دومین بار بود که بعد ازدواج آقای پلیس به ما گیر می داد.ما هم از این که پلیس این همه نگرانمان است واقعا خوشحالیم.
در اينجا چهار زندان است
...من اناری را می کنم دانه خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
مشت می کوبم بر در /پنجه می سایم بر دیوار /بغض را فریاد می کنم/ سهم من را چه کردید؟/ حق ما را که خورد؟/ چه کسی این همه انسان را ندید؟/ مشت می کوبم بر در/ پنجه می سابم بر دیوار/ بغض را فریاد می کنم/ حق من را بدهید/ حق ما این نبود/ سهم ما این نیست/سهم ما زندگی است/ درد ما آزادی است/برابری است/.... روز من است. روز ماست روز همه ی مادران زمین. زن نام تمام مادران زمین است. نام نیمی از بشریت... راستی تنها یک روز برای نیمی از بشریت؟
|
About
مریم اکبری فرزند علی شناسنامه من است.پدری که دغدغه این مردم واین ملک به دیار باقی بردش.شاید وظیفه من همین است که بنویسم برای خوشنودی بابا وبرای نسل فردا نسلی که باید دموکراسی زندگی وشادی را تجربه کند.من تمام دغدغه هایم را در این دنیای مجازی منتشر می کنم تا باشد برای روزی که ما آزادی را در خیابان ها جشن بگیریم. تا آن روز..... Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 Links
آماتور(حمید مافی) |