تبليغاتX
سقوط آزاد





















سقوط آزاد

روز نوشت

خنده هاي تلخ تر از گريه

1 - مي خندد اما تلخ تلخ. خسته است گويي اما به رخ نمي آورد  تا شايد ديگران بازهم زبان به سرزنش باز نكنند كه چه كرده اي با خودت؟ مگر ديگران كه نشسته اند خانه و "مردشان" پول مي آورد چه كم دارند كه تو سگ دو مي زني دنبال يك لقمه نان. همان وقت ها كه گفتيم دانشگاه نرو..... اين ها تكراري است برايش از آقا جانش كه كارويژه زنان را شستن كهنه بچه و غذا پختن براي شوهر مي داند تا همين دختر خاله جان كه هر از گاهي ماشين و خانه اي را كه همسرجان برايش خريده به رخ مي كشد.

اما او تمام اين سال ها به اين تكراري ها خنديده است و ايستاده تا سهمش را بگيرد از اين دنياي نابرابر.مي گويد: دوست دارم كار كنم. دوست داشتم درس خواندم. دوست دارم با تمام سختي هايش. حتي اگر مجبور باشم كار خانه را هم انجام دهم دندم نرم....

2- اين سرنوشت تنها او نيست. او يكي از هزاران زن شاغل ايراني است كه با اين دشوار زندگي مي سازد. در اين سالها هيچ دستگاه دولتي آمار دقيقي انتشار نداده است اما بر اساس آخرين آمار رسمي انتشار يافته توسط مقام هاي دولتي گواه بر اين است كه از 21 ميليون نفر جمعيت شاغل در كشور، تنها 3 ميليون و 600 هزار نفر آنان زن هستند.

بر اين اساس نرخ اشتغال زنان 6/76 درصد برآورد شده است؛ لکن درصد زنان شاغل به کل جمعيت زنان ده ساله و بيشتر تنها 5/9 درصد است. اين در حاليست که جمعيت فعال مردان 6/65 درصد و نرخ اشتغال آنان 89 درصد می باشد.

6/31 درصد زنان شاغل در بخش کشاورزي، 8/31 درصد در بخش صنعت و 6/36 درصد در بخش خدمات مشغول به کار هستند. همچنین از نظر گروه هاي عمده فعاليت، 24 درصد زنان شاغل در فعاليت هاي آموزشي، 4/23 درصد در فعاليت هاي صنعتي، 4/14 درصد در فعاليت هاي کشاورزي، 8/8 درصد در فعاليت هاي بهداشتي، 5/6 درصد در اداره امور عمومي و بقيه در ساير گروه هاي عمده فعاليت مشغول به کار هستند.

از نظر گروه هاي عمده شغلي نیز به ترتيب 6/29 درصد زنان شاغل درگروه متخصصان، 12/20 درصد در گروه صنعتگران، 6/11 درصد در گروه کشاورزان، 6/8 درصد در گروه کارکنان امور اداري و دفتري، 4/8 درصد در گروه کارکنان خدماتي و فروشندگان، 6/7 درصد در گروه تکنسين ها و بقيه  در ساير گروه هاي عمده شغلي قرار دارند.

7/59 درصد زنان شاغل در بخش خصوصي و 3/37 درصد زنان شاغل در بخش عمومی مشغول به کار هستند. 7/87 درصد زنان شاغل، با سواد و 3/12 درصد زنان شاغل، بي سواد هستند.

6/36درصد زنان شاغل داراي تحصيلات عاليه، 2/22 درصد داراي تحصيلات متوسطه و 1/9 درصد داراي تحصيلات راهنمايي و 7/11 درصد داراي تحصيلات ابتدايي هستند اين در حاليست که 9/12 درصد مردان شاغل داراي تحصيلات عاليه هستند. علاوه بر این 7/57 درصد زنان تابع استخدام کشوري در وزارت آموزش و پرورش و 4/13 درصد در وزارت بهداشت و بقيه در ساير وزارتخانه ها مشغول به کار هستند.

باز هم همين آمار نشان مي دهد كه زنان فرصت كمتري براي دست يابي به مشاغل عالي داشته اند.عليرغم اين كه در سالهاي اخير تعداد زنان راه يافته به مراكز آموزش عالي از مردان پيشي گرفته است اما زنان همچنان براي دست يابي به مشاغل عالي مرتبط با تخصص خود مشكل دارند.آمار هاي دولتي حكايت از آن دارد كه تنها 11 درصد از مناصب عالي مشاغل در اختيار زنان است.

3- او مي خندد با تمام غصه هايش و اميد دارد كه روزي نابرابري نباشد و او نيز به حقش برسد. اگر آرزوي او دست يافتني تر باشد آنهايي كه در ديد نيستند و درس نخوانده و ادعايي هم ندارند اما شده اند بازوي اقتصادي خانواده بايد چه آرزو كنند؟ گذرتان كه به روستاها افتاده باشد آن جا كه هنوز كشاورزي رونق دارد زنان بيشماري را مي بينيد كه سرگرم تامين معاشند بي آن كه حقوقي انتظار داشته باشند و سابقه كاري برايشان منظور شود. بي چشم داشتي هم كار خانه مي كنند و هم كار مزرعه. و يا زناني كه در خانه مي خواهند كمك خرجي باشند براي گذران بهتر اين دشوار زندگي....

او مي خندد با تمام غصه هايش. مي تواند آن ها را پنهان كند اما بي شمارند زناني كه با دستمزد پائيين تر از حداقل حقوق و دستمزد تن به كار اجباري داده اند بي آن كه خود رضايتي داشته باشند و تمام خشونت هاي موجود را به جان خريده اند تا مرحمي باشند بر زخمي كه سرباز كرده است. آن ها نه بيمه اند و نه قراردادي دارند هر گاه كه آقاي كارفرما خوشش نيايد عذرشان را مي خواهد بي آن كه دستشان به جايي برسد.

4- شايد براي همين است كه نتايج يك پژوهش ميداني گواهي مي دهد كه تمام زنان شاغل مورد پرسش داراي سلامت رواني كامل نبوده اند. اگر چه مي خندند و شادند.اگر چه مي جنگند براي زندگي كردن اما زير هجمه اين همه نابرابري گاهي وقت ها ناي خنديدن هم نيست........

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت11:59توسط مریم اکبری | |


نمي دانم اين يك روز لعنتي هم اگر در تقويم نبود كسي يادش مي ماند، يادش مي افتاد كه بايد كارگران را گرامي بدارد با تمام رنجهايشان.

صبح ها كه از خانه بيرون مي زنم درست روب هروي ساختمان استانداري پير و جوان هايي هستند كه منتظر تا شايد يه نفر براي چند ساعتي نيروي كارشان را بخرد و آنها شب با دست خالي به خانه باز نگردند. صورت سرخ سفره خالي نان هاي داغي كه جيب را مي سوزاند.بازار را كه گز مي كني قيمت ها را كه مي بيني حساب دو دو تا چهار تا را كه بلد باشي مي تواني سفره خالي كارگران را بهتر از هميشه لمس كني چرا راه دوري بروم.همين چند شب پيش بود كه تلوزيون نشان مي داد چگونه سه بيمار را به خاطر مداشتن پول كنار خيابان رها كرده بودند مي دانيد من در سرزمين ي زندگي مي كنم كه شهره ام به نوع دوستي كه فرياد عدالت و مهرورزيش گوش دنيا را كر كرده است . همين ديشب بود كه فرهاد تعريف مي كرد كودك آدامس فروش سر چهار راه 100 تومان آدامس هايش را گران كرده ووقتي پرسيدند چرا گفته است مملكت گران شده بربري دانه اي 250 تومن او پرسيده بود با اين وضع من مي توانم نان خالي هم بخورم.

اين روايت تلخ زندگي بسياري از مردمان اين سرزمين است كارگراني كه 44 ماه است حقوق نگرفته اند،كارگراني كه صنعت تعطيل شده ساختمان كار فصلي را هم از آنها گرفته است،دست فروشاني كه جيب هاي خالي مردم بازارشان را كساد كرده است ، تحصيل كردگاني كه به ناچار از سر بيكاري ماشيني قسطي خريده اند و هر چه در مي اورند با يك جريمه پليس بر باد مي رود.

اين روايت ماست عصبيت در جامعه موج مي زند همه خشمگينيم .پرخاشگريم و كم حوصله كه اين روزها هواي حوصله باراني است نه ابري اين جامعه است كه اين چنين به هم ريخته و به درون خانه ها رسوخ كرده است كه اين دشوار زندگي اين روزها ناي ما را بريده .

چه ميشد اين يك روز هم در تقويم نبود تا آقايان پشت ميكروفون با ز هم همان حرف هاي هميشگي را تكرار نمي كردند و كارگران داغشان تازه تر نمي شد ما هم يادمان نبود كه بشماريم چند واحد صنفي تعطيل شده چند كودك كار ،چند ماه حقوق نگرفته ،چنددرصد فارغ التحصيل بيكار ،چند ميليون كارمند چند شغله ،چند هزار جوان و پير دستفروش ،چند صد هزار زني كه با تمام خشونت هاي جاري براي يك لقمه نان شرافتمندانه كار مي كند با مزدي كمتر

اما اين يك روز همه اين ها را به ياد ما مي آورد كاش روزي فقر دروغ و ريا از اين جا رخت بر بندد و مهرباني نوع دوستي و صداقت حاكم شود.

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت12:32توسط مریم اکبری | |

چشم ها تو را نميبينند يا انكار مي كنند.تو را مي گويم كه خورشيد طلوع نكرده، وقتي ديگران خوابند ظرف غذايت را بر مي داري و پتو را روي فرزندت ميكشي و سر كوچه منتظر سرويس مي شوي تا روز از نو و روزي از نو.

نه! تو را مي گويم كه هر وقت از سر اين چهار راه لعنتي رد مي شوم خيره مي مانم كه مگر روزي چند تا از اين ليف هاي دستباف مي فروشي كه خرج خانه ات را در بياوري!

با توام! كه هر روز ناچاري اين نگاه سنگين را تحمل كني و هر از گاهي زهر خندي كه "آقاي محترم همكار"!! آن نگاه هيزش را بردارد.

يا تو كه هنوز سنت نرسيده اين بار سنگين زندگي روي دوشت دارد كمرت را مي شكند اما خم ابرو نياوري!

لعنتي غر بزن! چيزي بگو به اين لنده هور كه افتاده است گوشه خانه ! راستي ديشب ساعت چند بود برگشتي؟ تا آن وقت ظرف هاي مهماني مانده بود؟ وقتي مي امدي راننده مثلا محترم تاكسي چند بار توي آئينه زل زد به چشمهايت كه بله!

با توام كه ايستاده اي كنار خيابان و هيچ چيز نداري براي نان شب جز تنت كه گويا ....

نه!! با تو نيستم با هيچكدامتان. سرگرم زندگي كه نه سرگرم ذره ذره آب شدنيد.روز شماست.

باور كن روز زن است همين چند روز آينده قرار است كه به مناسبت اين روز جهاني كلي براي خودمان سخنراني درست كنيم و از حقوق نابرابرمان شكايت كنيم كه چرا آقايان اين چنين اند و ما انچنان. قول مي دهيم آقاي سخنران حتمن كت شلواري باشد.كراوات هم بزند با عينكش ست و از حقوق برابر حرف بزند. قول ميدهيم خانم سخنران رژ لبش را....

اما تو كجايي؟ چرا نيستي؟ بايد صبح تا بوق شب بماني و چند بسته اي بيشتر كار تحويل بدهي شايد سرماه توانستي به يكي از هزاران آرزوي  بزرگ كودك خردسالت جواب دادي؟ تو هم شايد چند عددي بيشتر فروختي و دم عيدي يك جفت كفش كه نه يك روسري براي دختر كوچوليت خريدي. تو را مي گويم كه وقتي به خانه بر مي گردي ظرف هاي نهار افتاده اند داخل ظرفشويي .فكر شام را هم بايد بكني و تازه نهار فرداي آقاي شوهر و بچه ها.

نمي شنوم! ديشب آقايتان مي گفت چرا بوي سبزي مي دهي؟جوابش را ندادي؟ پول مي خواست براي زهر ماري؟ دواهايش تمام شده؟

روز تو است! باور كن اگر چه پزش را ما و از ما بهتران مي دهند اما همان روزي كه جرقه شد براي اين همه سال چند زن بودن كه معترض شدند به كار كردن و كم حقوق گرفتنشان. تو اما گويا اعتراضي نداري و شايد هم صدايت بلند نيست. ياد گرفته اي نجيب باشي و سر به زير. بجنگي بي صدا و هياهو....

ديشب چند بار سوار و پياده شدي؟ چند نامرد....لعنت به اين زندگي اما يك امروز را لبخند بزن نه براي نگاه هيز آقاي همكار و راننده مثلا محترم و نه براي حاج آقاي پولداري كه وقتي تو را پنهاني سوار مي كند تسبيحش را به رخ مي كشد و چند ده هزارتوماني كه از باب حليت كار مي گذارد كف دستت. لبخند بزن به خاطر خودت و اين همه درد كه نمي تواند بازت دارد از رفتن.

روز تو است اگر چه ديگران و از ما بهتران ژستش را مي گيرند و هزاران سمينار و سخنراني و مقاله اما تو را دوست تر مي دارم كه چنين بي ادعا ايستاده اي و مي جنگي بي آن كه كسي بخواهد چشم هايش را باز كند و تو را ببيند. اما تو خوب مي شنوي و مي بيني....باور كن امروز روز تو است.


+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت14:58توسط مریم اکبری | |