تبليغاتX
سقوط آزاد - نه در رفتن حرکتی و نه در ماندن سکونی





















سقوط آزاد

روز نوشت

برای یه مدت می خوام وبلاگم رو تعطیل کنم یه جورایی می خوام برم دنبال خودم حالم این روزها اصلا خوش نیست.این روزهای سخت تمامی ندارد سایه بیرحمییش را چنان بر سر ما انداخته که گویی خیال رفتن ندارد چقدر این روزها دلم نوازش کودکانه می خواهد.دلم  گرفته  نه به بهانه این روزهای خاص که با خودم در جنگم.هزاران عجب از بشر دوپا که بازهم در مارپیچی  بی پایان به همان دوراهی میرسد گویی توان رفتن از مسیر مهربانتری را ندارد مسیر آرام ،مسیر بی سنگلاخ ،مسیر آرامش , به هستی قول داده ایم که کوله بار آزار خودمان را بر دوش بکشیم .مثل کوله بار خاطراتمان که جز سنگینی کمر شکن چیزی برایمان به ارمغان نمی آورد.

کودکان را نظاره میکنیم چه بی حافظه و بی خاطره زندگی میکنند و چه دوست داشتنیند، حتی وقتی غریبه اند به ما حس معصومیت میدهند .حس خوب پاکی و زلالی، دلمان میخواهد بوسه ای بر گونه شان به یادگار بگذاریم. چشمهایشان مثل چشمه های سبلان میماند و خنده هایشان مثل سر زدن جوانه ای از شاخه نورسیده ای .

چرا که چیزی از ما بزرگترها به دل نمیگیرند. گاهی با چشمان اشک آلودشان لبخند تحویل میدهند و گاهی در ته خنده های بیکرانشان دلتنگ میشوند و لختی بعد مثل پروانه ای دربیشه های رویایی بالا و پایین میپرند و از سرو کول خستگیمان بالا میروند .

کاش میتوانستیم این همه ساده، این همه بی ریا دوست داشته باشیم یا حتی متنفر باشیم آنقدر دادو فریاد کنیم که چیزی در ذهنهای غبارگرفته مان نماند. از دیدن حشره ای دلشاد شویم و از حالت چهره آنکه دوستش می داریم از خوشی سرشار.

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت11:52توسط مریم اکبری | |