من چشم دوخته ام به این شب سیاه و دراز تا صبح فرا برسد پیغام روشنایی را بیاورد .آفتاب برآید و امید زنده شود .که بدانم شب میشکند و خورشید می تابد و یخ زمین آب می شود و باغ ما به بار می نشیند . باغ سرخ آزادی.
دو سال قبل دعوت شدیم به یلدا بازی و نوشتن از آرزو ها حالا فکر می کنم فقط سر سفره هفت سین نباید آرزو کرد که شب شکست تاریکی نیز می توان امید بست و از اعماق وجود آرزو کرد  برای سرانجام نیک:برای زنانی که حقشان را می خواهند و مردانی که این روز ها بار سنگین معاش خمیده شان میکند .کودکان کار که زودتر از آنچه که باید بزرگ شده اند.برای کارگران بیکار شده و رنجور.وبرای دیدن دوست نادیده ای که لحظه ها را برای دیدنش می شمارم و برای تمام دوستان خوبم که اگر نباشند چیزی از زندگی کم است...
یلدایتان مبارک و امید به روزگاری همه سرشار از روشنایی و زندگی....