هزار پرنده در ذهن من زندانی است ...

هزار پرنده در من است
هزار پرنده که هر کدامشان سازی میزنند
ساز هیچ کدامشان با ذهن من کوک نیست
سالیان درازی است که این زندگی ساز نا کوک میزند برای من
که دیگر هیچ چیزی ندارم
تا با ان شاید برای چند روزی هم بشود زندگی کرد
این روزها همه سهم 
من از پرندگانی که در ذهن من ساز میزنند
آواهای نا کوکی است که گوش هر شنونده ای را ازار میدهد
مثل سیگاری که چند روزی است مانده زیر افتاب
راستی چند وقت است افتاب بر شالیزار های شمال نمی تابد
و زن تنهایی که هر روز پرندگان را غذا میداد
پیدایش نیست
هزار پرنده در ذهن من زندانی است ...

چیزی شبیه گم شدن

 زیباست  وقتی در میان چیزی باشی، که نه شب است ، نه روز  آنگاه بخشی از تو با توست، که نه خوب است ، نه بد همان چیزی که همیشه باید می بودی مثل گم شدن

نابرابري جنسيتي نابرابري شغلي

خنده هاي تلخ تر از گريه

1 - مي خندد اما تلخ تلخ. خسته است گويي اما به رخ نمي آورد  تا شايد ديگران بازهم زبان به سرزنش باز نكنند كه چه كرده اي با خودت؟ مگر ديگران كه نشسته اند خانه و "مردشان" پول مي آورد چه كم دارند كه تو سگ دو مي زني دنبال يك لقمه نان. همان وقت ها كه گفتيم دانشگاه نرو..... اين ها تكراري است برايش از آقا جانش كه كارويژه زنان را شستن كهنه بچه و غذا پختن براي شوهر مي داند تا همين دختر خاله جان كه هر از گاهي ماشين و خانه اي را كه همسرجان برايش خريده به رخ مي كشد.

اما او تمام اين سال ها به اين تكراري ها خنديده است و ايستاده تا سهمش را بگيرد از اين دنياي نابرابر.مي گويد: دوست دارم كار كنم. دوست داشتم درس خواندم. دوست دارم با تمام سختي هايش. حتي اگر مجبور باشم كار خانه را هم انجام دهم دندم نرم....

2- اين سرنوشت تنها او نيست. او يكي از هزاران زن شاغل ايراني است كه با اين دشوار زندگي مي سازد. در اين سالها هيچ دستگاه دولتي آمار دقيقي انتشار نداده است اما بر اساس آخرين آمار رسمي انتشار يافته توسط مقام هاي دولتي گواه بر اين است كه از 21 ميليون نفر جمعيت شاغل در كشور، تنها 3 ميليون و 600 هزار نفر آنان زن هستند.

بر اين اساس نرخ اشتغال زنان 6/76 درصد برآورد شده است؛ لکن درصد زنان شاغل به کل جمعيت زنان ده ساله و بيشتر تنها 5/9 درصد است. اين در حاليست که جمعيت فعال مردان 6/65 درصد و نرخ اشتغال آنان 89 درصد می باشد.

6/31 درصد زنان شاغل در بخش کشاورزي، 8/31 درصد در بخش صنعت و 6/36 درصد در بخش خدمات مشغول به کار هستند. همچنین از نظر گروه هاي عمده فعاليت، 24 درصد زنان شاغل در فعاليت هاي آموزشي، 4/23 درصد در فعاليت هاي صنعتي، 4/14 درصد در فعاليت هاي کشاورزي، 8/8 درصد در فعاليت هاي بهداشتي، 5/6 درصد در اداره امور عمومي و بقيه در ساير گروه هاي عمده فعاليت مشغول به کار هستند.

از نظر گروه هاي عمده شغلي نیز به ترتيب 6/29 درصد زنان شاغل درگروه متخصصان، 12/20 درصد در گروه صنعتگران، 6/11 درصد در گروه کشاورزان، 6/8 درصد در گروه کارکنان امور اداري و دفتري، 4/8 درصد در گروه کارکنان خدماتي و فروشندگان، 6/7 درصد در گروه تکنسين ها و بقيه  در ساير گروه هاي عمده شغلي قرار دارند.

7/59 درصد زنان شاغل در بخش خصوصي و 3/37 درصد زنان شاغل در بخش عمومی مشغول به کار هستند. 7/87 درصد زنان شاغل، با سواد و 3/12 درصد زنان شاغل، بي سواد هستند.

6/36درصد زنان شاغل داراي تحصيلات عاليه، 2/22 درصد داراي تحصيلات متوسطه و 1/9 درصد داراي تحصيلات راهنمايي و 7/11 درصد داراي تحصيلات ابتدايي هستند اين در حاليست که 9/12 درصد مردان شاغل داراي تحصيلات عاليه هستند. علاوه بر این 7/57 درصد زنان تابع استخدام کشوري در وزارت آموزش و پرورش و 4/13 درصد در وزارت بهداشت و بقيه در ساير وزارتخانه ها مشغول به کار هستند.

باز هم همين آمار نشان مي دهد كه زنان فرصت كمتري براي دست يابي به مشاغل عالي داشته اند.عليرغم اين كه در سالهاي اخير تعداد زنان راه يافته به مراكز آموزش عالي از مردان پيشي گرفته است اما زنان همچنان براي دست يابي به مشاغل عالي مرتبط با تخصص خود مشكل دارند.آمار هاي دولتي حكايت از آن دارد كه تنها 11 درصد از مناصب عالي مشاغل در اختيار زنان است.

3- او مي خندد با تمام غصه هايش و اميد دارد كه روزي نابرابري نباشد و او نيز به حقش برسد. اگر آرزوي او دست يافتني تر باشد آنهايي كه در ديد نيستند و درس نخوانده و ادعايي هم ندارند اما شده اند بازوي اقتصادي خانواده بايد چه آرزو كنند؟ گذرتان كه به روستاها افتاده باشد آن جا كه هنوز كشاورزي رونق دارد زنان بيشماري را مي بينيد كه سرگرم تامين معاشند بي آن كه حقوقي انتظار داشته باشند و سابقه كاري برايشان منظور شود. بي چشم داشتي هم كار خانه مي كنند و هم كار مزرعه. و يا زناني كه در خانه مي خواهند كمك خرجي باشند براي گذران بهتر اين دشوار زندگي....

او مي خندد با تمام غصه هايش. مي تواند آن ها را پنهان كند اما بي شمارند زناني كه با دستمزد پائيين تر از حداقل حقوق و دستمزد تن به كار اجباري داده اند بي آن كه خود رضايتي داشته باشند و تمام خشونت هاي موجود را به جان خريده اند تا مرحمي باشند بر زخمي كه سرباز كرده است. آن ها نه بيمه اند و نه قراردادي دارند هر گاه كه آقاي كارفرما خوشش نيايد عذرشان را مي خواهد بي آن كه دستشان به جايي برسد.

4- شايد براي همين است كه نتايج يك پژوهش ميداني گواهي مي دهد كه تمام زنان شاغل مورد پرسش داراي سلامت رواني كامل نبوده اند. اگر چه مي خندند و شادند.اگر چه مي جنگند براي زندگي كردن اما زير هجمه اين همه نابرابري گاهي وقت ها ناي خنديدن هم نيست........

صورت هايي كه به زور سيلي هم سرخ نمي شود


نمي دانم اين يك روز لعنتي هم اگر در تقويم نبود كسي يادش مي ماند، يادش مي افتاد كه بايد كارگران را گرامي بدارد با تمام رنجهايشان.

صبح ها كه از خانه بيرون مي زنم درست روب هروي ساختمان استانداري پير و جوان هايي هستند كه منتظر تا شايد يه نفر براي چند ساعتي نيروي كارشان را بخرد و آنها شب با دست خالي به خانه باز نگردند. صورت سرخ سفره خالي نان هاي داغي كه جيب را مي سوزاند.بازار را كه گز مي كني قيمت ها را كه مي بيني حساب دو دو تا چهار تا را كه بلد باشي مي تواني سفره خالي كارگران را بهتر از هميشه لمس كني چرا راه دوري بروم.همين چند شب پيش بود كه تلوزيون نشان مي داد چگونه سه بيمار را به خاطر مداشتن پول كنار خيابان رها كرده بودند مي دانيد من در سرزمين ي زندگي مي كنم كه شهره ام به نوع دوستي كه فرياد عدالت و مهرورزيش گوش دنيا را كر كرده است . همين ديشب بود كه فرهاد تعريف مي كرد كودك آدامس فروش سر چهار راه 100 تومان آدامس هايش را گران كرده ووقتي پرسيدند چرا گفته است مملكت گران شده بربري دانه اي 250 تومن او پرسيده بود با اين وضع من مي توانم نان خالي هم بخورم.

اين روايت تلخ زندگي بسياري از مردمان اين سرزمين است كارگراني كه 44 ماه است حقوق نگرفته اند،كارگراني كه صنعت تعطيل شده ساختمان كار فصلي را هم از آنها گرفته است،دست فروشاني كه جيب هاي خالي مردم بازارشان را كساد كرده است ، تحصيل كردگاني كه به ناچار از سر بيكاري ماشيني قسطي خريده اند و هر چه در مي اورند با يك جريمه پليس بر باد مي رود.

اين روايت ماست عصبيت در جامعه موج مي زند همه خشمگينيم .پرخاشگريم و كم حوصله كه اين روزها هواي حوصله باراني است نه ابري اين جامعه است كه اين چنين به هم ريخته و به درون خانه ها رسوخ كرده است كه اين دشوار زندگي اين روزها ناي ما را بريده .

چه ميشد اين يك روز هم در تقويم نبود تا آقايان پشت ميكروفون با ز هم همان حرف هاي هميشگي را تكرار نمي كردند و كارگران داغشان تازه تر نمي شد ما هم يادمان نبود كه بشماريم چند واحد صنفي تعطيل شده چند كودك كار ،چند ماه حقوق نگرفته ،چنددرصد فارغ التحصيل بيكار ،چند ميليون كارمند چند شغله ،چند هزار جوان و پير دستفروش ،چند صد هزار زني كه با تمام خشونت هاي جاري براي يك لقمه نان شرافتمندانه كار مي كند با مزدي كمتر

اما اين يك روز همه اين ها را به ياد ما مي آورد كاش روزي فقر دروغ و ريا از اين جا رخت بر بندد و مهرباني نوع دوستي و صداقت حاكم شود.

چشم هايي كه تو را نمي بينند

چشم ها تو را نميبينند يا انكار مي كنند.تو را مي گويم كه خورشيد طلوع نكرده، وقتي ديگران خوابند ظرف غذايت را بر مي داري و پتو را روي فرزندت ميكشي و سر كوچه منتظر سرويس مي شوي تا روز از نو و روزي از نو.

نه! تو را مي گويم كه هر وقت از سر اين چهار راه لعنتي رد مي شوم خيره مي مانم كه مگر روزي چند تا از اين ليف هاي دستباف مي فروشي كه خرج خانه ات را در بياوري!

با توام! كه هر روز ناچاري اين نگاه سنگين را تحمل كني و هر از گاهي زهر خندي كه "آقاي محترم همكار"!! آن نگاه هيزش را بردارد.

يا تو كه هنوز سنت نرسيده اين بار سنگين زندگي روي دوشت دارد كمرت را مي شكند اما خم ابرو نياوري!

لعنتي غر بزن! چيزي بگو به اين لنده هور كه افتاده است گوشه خانه ! راستي ديشب ساعت چند بود برگشتي؟ تا آن وقت ظرف هاي مهماني مانده بود؟ وقتي مي امدي راننده مثلا محترم تاكسي چند بار توي آئينه زل زد به چشمهايت كه بله!

با توام كه ايستاده اي كنار خيابان و هيچ چيز نداري براي نان شب جز تنت كه گويا ....

نه!! با تو نيستم با هيچكدامتان. سرگرم زندگي كه نه سرگرم ذره ذره آب شدنيد.روز شماست.

باور كن روز زن است همين چند روز آينده قرار است كه به مناسبت اين روز جهاني كلي براي خودمان سخنراني درست كنيم و از حقوق نابرابرمان شكايت كنيم كه چرا آقايان اين چنين اند و ما انچنان. قول مي دهيم آقاي سخنران حتمن كت شلواري باشد.كراوات هم بزند با عينكش ست و از حقوق برابر حرف بزند. قول ميدهيم خانم سخنران رژ لبش را....

اما تو كجايي؟ چرا نيستي؟ بايد صبح تا بوق شب بماني و چند بسته اي بيشتر كار تحويل بدهي شايد سرماه توانستي به يكي از هزاران آرزوي  بزرگ كودك خردسالت جواب دادي؟ تو هم شايد چند عددي بيشتر فروختي و دم عيدي يك جفت كفش كه نه يك روسري براي دختر كوچوليت خريدي. تو را مي گويم كه وقتي به خانه بر مي گردي ظرف هاي نهار افتاده اند داخل ظرفشويي .فكر شام را هم بايد بكني و تازه نهار فرداي آقاي شوهر و بچه ها.

نمي شنوم! ديشب آقايتان مي گفت چرا بوي سبزي مي دهي؟جوابش را ندادي؟ پول مي خواست براي زهر ماري؟ دواهايش تمام شده؟

روز تو است! باور كن اگر چه پزش را ما و از ما بهتران مي دهند اما همان روزي كه جرقه شد براي اين همه سال چند زن بودن كه معترض شدند به كار كردن و كم حقوق گرفتنشان. تو اما گويا اعتراضي نداري و شايد هم صدايت بلند نيست. ياد گرفته اي نجيب باشي و سر به زير. بجنگي بي صدا و هياهو....

ديشب چند بار سوار و پياده شدي؟ چند نامرد....لعنت به اين زندگي اما يك امروز را لبخند بزن نه براي نگاه هيز آقاي همكار و راننده مثلا محترم و نه براي حاج آقاي پولداري كه وقتي تو را پنهاني سوار مي كند تسبيحش را به رخ مي كشد و چند ده هزارتوماني كه از باب حليت كار مي گذارد كف دستت. لبخند بزن به خاطر خودت و اين همه درد كه نمي تواند بازت دارد از رفتن.

روز تو است اگر چه ديگران و از ما بهتران ژستش را مي گيرند و هزاران سمينار و سخنراني و مقاله اما تو را دوست تر مي دارم كه چنين بي ادعا ايستاده اي و مي جنگي بي آن كه كسي بخواهد چشم هايش را باز كند و تو را ببيند. اما تو خوب مي شنوي و مي بيني....باور كن امروز روز تو است.


نمکدان را نشکن به جیب هم نزن رفیق

مرحوم جمال زاده در کتاب خلقیات ما ایرانیان انقدر شیوا به نقد اخلاق روزمره ما جماعت ایرانی نشسته است که هر از گاهی می توانی نمونه های عینی اش را در زندگی ات به تماشا بنشینی و تنها و تنها افسوس بخوری .او می نویسد هر چه بیشتر با این مردم می جوشم و بیشتر با آنها نشست و بر خاست می کنم کمتر اخلاقشان به دستم می آید و کمتر از کار و بارشان سر در می آورم مردمان لا ابالی بی بندباری هستن که از بس گهی پشت بر زین و گهی زین به پشت داشته اند لا قید بار آمده اند و بسیاری از قیود که در عرف مردم دنیا به شرایط آدمیت و انسانیت معروف است پا بست نیستند چنان که مثلا اگر نمک کسی را بخورن فرضا هم که نمکدان را نشکنند لا اقل به اسم کش رفتن به جیب که خواهند زد .

این روزها شاید بیشتر از هر زمان دیگری به غار تنهایی خود می خزم و گذشته و آینده را مرور می کنم که شاید راهی بیابم برای رها شدن از این حیرانی نا خواسته که گویی مثل خوره به جانم افتاده است . حساسم به آنچه که دیگران روایت می کنند آزارم می دهد این آدم هایی که به قول فروغ همانگونه که تو را می بوسند در خیالشان طناب دار تو را می بافند. این آدم هایی که ریا و دو لایه زیستن بخشی که نه کل زندگی اشان است .

شاید من زیادی سخت می گیرم اما باور کنید وقتی که نگاه می کنم و می بینم صمیمی ترین آدم های اطرافمان به تلنگری انگشت اتهام بر می کشند و همدیگر را نشانه می روند یقین می آورم که ما هنوز هم در گیر خصلت های کودکانه ای هستیم که نه شادی برایمان به ارمغان می آورد بلکه همه اش درد است و رنج .

شاید شما هم فیلم وضعیت اول وضعیت دوم کیارستمی را دیده باشید آنجا که آخر کلاسی ها تصمیم می گیرند همه با هم دانش آموز شیطان را لو ندهند و از کلاس بیرون بیایند و با هم تنبیه را تحمل کنند. اینجا دو حالت رخ می دهد حالت اول که یک نفر می شکند و دانش آموز بر هم زننده نظم را معرفی می کند و به کلاس بر می گردد.حالت دوم همه تا آخر خط با هم می مانند تا تنبیه شان تمام شود و با هم به سر کلاس باز گردند.

حال تصور کنید در وقایع روزمره زندگی ما چند بار دچار این وضعیت می شویم که می مانیم باید چه کار کرد؟اگر ما جای آخر کلاسی ها بودیم چه کار می کردیم ؟یادر زندگی روزمره مان وقتی پای منافع شخصی و جمعی به میان می آید چقدر حاضریم از نفع خود بگذریم؟ نوع دوستی ما تا به کجاست ؟

گاهی وقت ها فکر می کنم خیلی از اینها فقط نمایش است .نگاه کنید به رانندگیمان و حفظ حقوق دیگران یا اخلاقمان در باره غیبت کردن و اتهام زدن به دیگران که گویی حلال حلال است.هر کجا که خودمان گندی می زنیم می خواهیم ما بقی را هم لجن مال کنیم با خودمان به ته چاه بکشانیم بی خیال هر چه نمک و نمکدان بوده اگر نشد بشکنیم به جیب که زده ایم.خدا این جمال زاده را بیا مرزد که چقدر خوب هر چه که درباره ما گفته اند را یکجا جمع کرده است آدم هایی که در حرف آزادنند و پرکار و در عمل هیچ

خود سانسوری

خیلی وقته می خوام یه چیزهایی بنویسم ولی ناخود اگاه پشیمون میشم شاید به خاطر شرایط خاصیه که برام پیش اومده اینم مثل خیلی چیزهای دیگه مثل یه بغض تو گلو خفه میشه یه روزایی به حد انفجار میرسی دیگه هنگ می کنی قفل میشی اونقدر فکرت مشغول و درگیر میشه که شاید متوجه گذشتن یک روز نمیشی می بینم ساعت ها گذشته و من هنوز با خودم درگیرم البته این روزها همه درگیری ذهنی خودشونو دارن اما من به واسطه زن بودن و شرایط خاص زندگی که دارم بیشتر و حساس تر و نگران تر از همه .این روزها هیچ چیز نمی تونه آرومم کنه  حتی از خواب شبانه  تنها چیزی که  به واسطه خواب بودنت میتونی درگیری ذهنی نداشته باشی بهره مند نیستم.برای خودت برنامه هایی داشتی که همه و همه نقش بر آب میشه مسیر زندگیت بر خلاف اون چیزی میگذره که انتظارش رو داشتی اره این جاست که قفل میکنی حتی برای فکر کردن هم کم میاری و هر چی فکر می کنی بیشتر داغون میشی و نگران نگران از فرداها فرداهایی که هیچ آلارم خوبی بهت نشون نمیدن و تو چون زنی باید مقاوت کنی صبر کنی اونقدر این نگاه و این انتظار رو دیگران بهت القاء می کنن که زنانگیت رو سانسور میکنی و نم نم تبدیل میشی به یه موجود سخت و بی روح ظرافت ها و احساس های  لطیفت جای خودشو به خشم و نفرت میده اونقدر فکر میکنی که مدام با زندگی گلاویز میشی . از این این که مسیر زندگیمو به تقدیر و سرنوشت بسپارم متنفرم جدال میکنم برای اینکه بتونم اون طوری که دوست دارم رقمش بزنم ولی هر چی میگذره می بینم با خودم بیشتر درگیرم.حرف ها و نگاه ها و سوالات دیگران عذابم میده از پیش داوری ها و پچ پچ ها خسته شدم از این شهر به قول قبله عالم قهوه تلخ قزوین را بدهید برود با ان مردم سخت گیرش.یه چیزی مثل خوره تو وجود ادم های این شهره اونم سرک کشیدن تو زندگی دیگرانه حریم خصوصی تو این شهر  اصلا معنا نداره . همین الان می دونم خیلی از دوستان می یان و می نویسن مریم کم نیار مقاوم باش صبور باش همه چی درست میشه امیدوار باش وای حالم از این واژه ها بهم میخوره چقدر دوست دارم دور شم از همه چیز از همه کس و مهمتر از همه از این شهر لعنتی.

هوای حوصله ابریست

بند به پایم زدند گسستم و رفتم / بال دادی به رهایی ام رها شدم و ماندم

هر چه مردان درباره زنان نوشته اند باید نامطمئن باشد زیرامردان در آن واحد هم داورند و هم طرف دعوا (پولن دو لا بار)

اتهام زن بودن

چه بد بختی است زن بودن!

اما وقتی انسان زن باشد بد بختی واقعی این است که خود شخص نداند این امر بد بختی است(کیرکگارد)

مرا بی تو سببی نیست براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل

یک ماه و نیم از رفتن حمید به سر کار می گذشت و من خوشحال از اینکه بعد از یازده ماه بی کاری خانه نشینی حمید با لا خره رفته سر کار اولش با کارش کمی مخالفت کردم ولی چه باید می کرد قزوین که هیچ کاری براش پیدا نشد و به ناچار مجبور شدیم که مدتی تحمل کنیم تا همه چیز درست بشه همه چیز رو دوباره از صفر شروع کرده بودیم و به ناچار باید این دوری و بی خبری رو تحمل می کردیم به قول حمید زندگی نان می خواهد هر روز با هم تلفنی حرف می زدیم خیلی دلتنگ شده بودم اما مگر اقتصاد دلتنگی می فهمد  تا اینکه برای دومین بار خبر دستگیری حمید رو شنیدم نمی دونستم واقعا باید چی کار کنم فقط بغض کرده بودم و مات و مبهوت که چرا؟؟؟؟؟ اما امیدوارم به زودی زود حمید منم آزاد بشه روزهای خیلی سختی رو دارم می گذرونم خسته ام از این روزهای بی قراری و دلتنگی اونقدر بی قرار و بی تابم که هیچ چیز نمی تونه آرومم کنه شاید خیلی از دوستان این روزها بهم زنگ زدن  و بهم دلداری دادن و از من خواستن که قوی و محکم باشم اما دوستان عزیز بر این دل زخم خورده هیچ مرحمی نیست زندگیم شده پر از استرس دلهره نگرانی از فردایی که نمی دانم چه خواهد شد . پس سهم ما از این زندگی لعنتی چی میشه کی میشه یه شب با آرامش سرم رو رو بالش بذارم ای خدا یعنی میشه.نمی خواستم بنویسم اما طاقت نیاوردم  و این آخرین باری خواهد بود  که می نویسم.بدرود

سکوتم از رضایت نیست

دلم کَپَک زده، آه
که سطری بنویسم از تنگیِ‌ دل،
همچون مهتاب‌زده‌یی از قبیله‌ی آرش بر چَکادِ صخره‌یی
زِهِ جان کشیده تا بُنِ گوش
به رها کردنِ فریادِ آخرین.

 کاش دلتنگی نیز نامِ کوچکی می‌داشت
تا به جانش می‌خواندی:
نامِ کوچکی
تا به مهر آوازش می‌دادی،
همچون مرگ
که نامِ کوچکِ زندگی‌ست
و بر سکّوبِ وداعش به زبان می‌آوری
هنگامی که قطاربان
                         آخرین سوتَش را بدمد
و فانوسِ سبز
                 به تکان درآید:
نامی به کوتاهی‌ آهی
که در غوغای آهنگینِ غلتیدنِ سنگینِ پولاد بر پولاد
به لب‌جُنبه‌یی بَدَل می‌شود:
به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته
یا ناگفته‌یی شنیده پنداشته.

 سطری
شَطری
شعری
نجوایی یا فریادی گلودَر
که به گوشی برسد یا نرسد
و مخاطبی بشنود یا نشنود
و کسی دریابد یا نه
          که «چرا فریاد؟»
          یا «با چه مایه از نیاز؟»
و کسی دریابد یا نه
                        که «مفهومی بود این یا مصداقی؟
صوت‌واژه‌یی بود این در آستانه‌ی زایشی یا فرسایشی؟
ناله‌ی مرگی بود این یا میلادی؟
فرمانِ رحیلِ قبیله‌مردی بود این یا نامردی؟
خانی که به وادی برکت راه می‌نماید
یا خائنی که به کج‌راهه‌ی نامرادی می‌کشاند؟»

 و چه بر جای می‌مانَد آنگاه
که پیکانِ فریاد
                 از چِلّه
                        رها شود؟ ــ:

 

نیازی ارضا شده؟
پرتابه‌یی
         به در از خویش
یا زخمی دیگر
                 به آماجِ خویشتن؟

 

و بگو با من بگو با من:
که می‌شنود
و تازه
چه تفسیر می‌کند؟

احمد شاملو

بی وطن

کدام زنی را وطنی هست؟

همیشه غریب می ماند در سرزمین مردان،

با اوراق هویت ناقص، ویزای همیشه موقت،

دنبال سر پناهی اگر باشد

چاره ای جز معاوضه ی خود با آن ندارد.

وصله ناجور، غیر مجاز

روز به روز کم رنگ تر در تنهایی فزاینده اش،

شبحی سرگردان خاموشو بی ترانه.

از کجای دنیا آمده که این چنین بی پشت و پناه اشت

بی دستی یاری دهنده

و نگاهی دلسوز؟

تنها باد هوایش را دارد

سر شار از خاطره ها...در سکوت صحرا

صدای غژغژ ریسمان که بیدار می کند صدای آب را

از ته چاه،

یا طنین جیغ سحر گاهی کلاغ

و سایه اش بر رود خانه بر دیوار ژرفدره.

(کارن سوان سن)

شورش

روزی که بمیرم

بی تردید

تشییع جنازه ای باشکوه

خواهم داشت.....

جاسوس ها و سخن چین ها

از همه جا خود را خواهند رساند...

           تا با دو چشم خود ببینند

آیا واقعا مرده ام

                یا نقشه ای دارم و

می خواهم شر به پا کنم....

  شعر:مری ایوا نز

نه در رفتن حرکتی و نه در ماندن سکونی

برای یه مدت می خوام وبلاگم رو تعطیل کنم یه جورایی می خوام برم دنبال خودم حالم این روزها اصلا خوش نیست.این روزهای سخت تمامی ندارد سایه بیرحمییش را چنان بر سر ما انداخته که گویی خیال رفتن ندارد چقدر این روزها دلم نوازش کودکانه می خواهد.دلم  گرفته  نه به بهانه این روزهای خاص که با خودم در جنگم.هزاران عجب از بشر دوپا که بازهم در مارپیچی  بی پایان به همان دوراهی میرسد گویی توان رفتن از مسیر مهربانتری را ندارد مسیر آرام ،مسیر بی سنگلاخ ،مسیر آرامش , به هستی قول داده ایم که کوله بار آزار خودمان را بر دوش بکشیم .مثل کوله بار خاطراتمان که جز سنگینی کمر شکن چیزی برایمان به ارمغان نمی آورد.

کودکان را نظاره میکنیم چه بی حافظه و بی خاطره زندگی میکنند و چه دوست داشتنیند، حتی وقتی غریبه اند به ما حس معصومیت میدهند .حس خوب پاکی و زلالی، دلمان میخواهد بوسه ای بر گونه شان به یادگار بگذاریم. چشمهایشان مثل چشمه های سبلان میماند و خنده هایشان مثل سر زدن جوانه ای از شاخه نورسیده ای .

چرا که چیزی از ما بزرگترها به دل نمیگیرند. گاهی با چشمان اشک آلودشان لبخند تحویل میدهند و گاهی در ته خنده های بیکرانشان دلتنگ میشوند و لختی بعد مثل پروانه ای دربیشه های رویایی بالا و پایین میپرند و از سرو کول خستگیمان بالا میروند .

کاش میتوانستیم این همه ساده، این همه بی ریا دوست داشته باشیم یا حتی متنفر باشیم آنقدر دادو فریاد کنیم که چیزی در ذهنهای غبارگرفته مان نماند. از دیدن حشره ای دلشاد شویم و از حالت چهره آنکه دوستش می داریم از خوشی سرشار.

پاسخی برای ننوشتن های ما و سکوت فعالان سیاسی

چرا ساکتیم؟سکوت ما رسانه های بومی را به تهی بودن از مطلب کشانده است ؟یا باید در جستجوی دلایل دیگری برای کاغذ هایی که بیهوده محیط زیست را از بین میبرند بی آنکه چیز تازه ای به مخاطبان هدیه کنندبود؟

یادداشت بی نام هفته نامه حدیث که باید دیدگاه ان نشریه باشد در آخرین شماره به گله گذاری از فعالان سیاسی و رسانه ای استان پرداخته که زبان به کام گرفته و قلم غلاف کرده انداز ترس! بیراهه نیست این روزها رسانه های بومی و سراسری محدودیت های بسیار دارند از قضا در همین محدودیت هااست که زبان کنایه و ایماو اشاره جان می گیردو نویسندگان زبردست در لابه لای جملات کنایه آمیز سخن خود را می گویند. اما سوال این است که چرا در رسانه محلی و بویژه هفته نامه حدیث چنین اتفاقی نیافتاده و این نشریه چنان شده که دست اندرکاران ان نیز در توجیه چنین وضعیتی دیگران را مقصرمی دانند که حرف نمی زنند و نمینویسند تا صفحات این نشریه پر بار شود و خوانندگان مستفیض شوند .شاید در جستجوی این چرایی به جای فرا افکنی باید سراغ مجموعه داخلی نشریه و تحریریه ان برویم.

در کلاسهای درس روزنامه نگاری سر فصلی به نام نظام تحریریه وجود درد که به ساختار بندی داخلی یک نشریه می پردازد حال سوال این است که این تحریریه در هفته نامه حدیث چگونه تعریف شده است و حدیث چند عضو تحریریه داردکه به صورت حرفه ای تمام وقت یا پاره وقت مشغول به کار هستندو به رصد کردن اوضاع می پردازند و ان را تحلیل می کنند؟

نویسنده نوشته است وبلاگ های بومی خبر گزاریها یا چیزی نمی نویسند و یا اخبار مثبت دولتی را پوشش می دهند در حالی که فراموش کرده است خود باید به جستجوی سوژه و تحلیل آن برود. در چند وقت اخیر از زمان آغاز غیر رسمی انتخابات ریاست جمهوری تا همین امروز رویدادهای بسیاری رخ داده است که قزوین نیز کم و بیش سهمی در این رخداد ها داشته است اما جالب اینجااست که حدیث در این رویدادها تنها بیانگر انچه که رخداده و دیگران روایت کردهاند.هیچ گاه به دنبال تحلیل موضوع و شکافتن ماجرا تا رسیدن به کنه ان نرفته است برای مثال بازداشت اساتید دانشگاه بین المللی قزوین،دستگیری دانشجویان،خود نتیجه انتخابات،اسامی جانباختگان وقایع اخیر که از قضا دو نفر شان دانشجوی قزوین بوده اند و گفتگو های وابستگان انها در رسانه های رسمی سراسری منتشر شده است.اما این که حدیث چرا به این موضوعات نمی پردازد به طور حتم دلیلی دارد که منتشرکنندگان ان بهتر می دانند.حدیث معتقد است فعالان سیاسی گفتگو نمی کنند براستی چه دلیلی دارد هنگامی که در روزهای سخت دیگران را تنها می گذاریم انتظار داشته باشیم انها برای اینکه خوانندگان ما راضی باشند و نشریه پر محتوا سخن بگویندآیا حدیث می تواند توضیح دهد که به هنگام بازداشت اساتید تا چه حد برای اطلاع رسانی و بیان دیدگاه های انان تلاش کرد؟

دو فرض برای این وضعیت می توان قائل بود ؛اول ان که حدیث از این مسائل بی خبر بوده که خود فاجعه ایست و دوم اینکه حال کمی شرایط آرام تر شده تازه یادشان افتاده که رسانه کارکرد دیگری هم جز خبر رسانی دولتی و بیان دیدگاه های جریان حاکم دارد ؟

چرا تحریریه حدیث که برای دریافت هدیه دولتی تا ۱۵ نفر هم می رسد در هنگامه نوشتن از وقایع جاری کسی را ندارد و چشم به دیگران دوخته است؟

نکته بعدی برای همکاری مسئله ای به نام اعتماد دوطرفه است به گونه ای که نویسنده اطمینان داشته باشد در روزهای سخت دست اندرکاران نشریه او را تنها نمی گذارندماجرای کافی نت هاو نویسندگان آن هنوز از ذهن روزنامه نگاران محلی پاک نشده است!پس بیراه نیست که این روزها هیچ یک از این نویسندگان حاضر نیستند حتی یک خط هم برای حدیث بنویسند.

مشکل را به گردن دیگران انداختن ساده ترین راه برای پاسخ گویی به مشکلات است حال آن که باید چاره را در جای دیگر جستجو کرد آنجایی که به ظاهر دوست و همراهیم و در پنهان به دنبال حفظ منافع خود.در این که کار نشر این روزها پر دردسر و هزینه زا است تردیدی نیست اما منتشر کنندگان مدعی آزادی بیان و دفاع از حقوق دیگران تا چه حد حاضرند آگهی ها ی دولتی را نادیده بگیرند می تواند پاسخ گوی بخشی از دغدغه های انتشار یک نشریه پر محتوا باشد؟چگونه ممکن است نشریه ای که دوران حضور کمالی در مقام شهردار قزوین منتقد شماره ۱ اوست بعد از تغییر و تحولات در شهرداری از رفتن کمالی ناخرسند است؟

حل این تناقض ها به همراه هیئت تحریریه ای که باید کارش کشف رویداد های پنهان و نامکشوف باشد میتواند دست اندرکاران حدیث را به نشریه ای که پاسخ گوی نیاز مخاطب است رهنمون سازد.

لعنت به این زندگی

 دیروز مراسم ختم یکی از دوستان بودم وقتی سرخاک رفتیم یه آرامش عجیبی بهم دست داد به این فکر می کردم که آرامش فقط همین جاس و چقدر خوبه مردن ای کاش میشد مرگ را به همین زودی به آغوش بکشم.

اللهم فک کل الاسیر

 

انتظار این هاشمی رو نداشتم که در مقام رئییس مجمع تشخیص مصلحت و مجلس خبرگان از زبان معترضان سخن بگوید دیروز تا ساعت ۱۱ چشم در سیمای ضرغامی دوختیم تا خطبه های نماز جمعه را بشنویم اما گویی این بار نماز جمعه اهمیتی برای بعضی ها نداشت.هاشمی اولین مقام رسمی است  که به صراحت از حقوق معترضان دفاع کرد و خواستار آزادی زندانیان سیاسی شد اگر چه دقایقی قبل از سخنان او شادی صدر را در نزدیکی دانشگاه تهران گرفتند.هاشمی همیشه متهم بوده است به میانه نشستن اما این بار در مقام یک حکومتی از حقوق دیگران دفاع کرد.از این آقای هاشمی متشکرم.

اللهم فک کل الاسیر

به امید آزادی تمام زندانیان سیاسی

من می بینم

من می بینم    

و سر انگشتم را که به تاراج می برید

با پلکم می نویسم

با مژه هایم نقاشی می کنم

با تکان سرم

سرودی می سازم

پلنگی آرام بودم

پسرانم را خورده اید

با چرمینه ای از پوستشان

برابر من راه می روید

چمدانی پرم

که تحمل هیچ قفلی را ندارم

شیپوری از یاد رفته ام که همهمه ای شنیده ام

و از هیجان نبرد

بر خود می لرزم

                       شعر شمس لنگرودی

دادایسم انتخاباتی

شبها به خیابان می روید؟مردم را می بینید که شعار می دهند.شعار که نه هر چه که دوست دارند می گویند.یک دسته این سمت و دسته ای دیگر آن سمت.یک صدا شعارهایی می دهند که به هر چیزی شبیه است به جز بیان مطالباتشان.آنقدر سطح شعارها پایین آمده است که گاهی تو فکر می کنی  داری یکی از این فیلم فارسی ها را نگاه میکنی و دو دسته از لات های دو گذر در برابر هم ایستاده اند دارند شعار می دهند.انگار نه انگار که انتخابات ریاست جمهوری است و دو گروه قرار است آینده ایران را در دست بگیرند. چیزی شبیه میدانگاه یکی از محله های قدیمی و نسل داداها که حالا تیپ لوژی عوض کرده اند شده اند ریش های رنگی و پرچم به دست و با فریاد و عربده گویی می خواهند حقشان را بگیرند اما نمی دانند چه می خواهند.سبزها فقط می گویند گشت ارشاد جمع شود.پرچم به دست ها فقط شعار می دهند بی آنکه واقعا بدانند از فردایشان چه می خواهند....این خیابان گردی های شبانه بیشتر به تخلیه هیجان می ماند تا تمرین دموکراسی. به اوباشگری بعد مسابقات فوتبال بیشتر شبیه است تا تحول خواهی.شاید ما را به عقب هم بازگرداند.

قدغن

ابی دریا قدغن.....شوق تماشا قدغن.....عشق دو ماهی قدغن.....با هم و تنها قدغن

برای عشق تازه اجازه بی اجازه

پچ پچ و نجوا قدغن.....رقص سایه ها قدغن.....کشف بوسه بی صدا به وقت رویا قدغن

برای خواب تازه اجازه بی اجازه

در این غربت خانگی.....بگو هر چی باید بگی.....غزل بگو به سادگی.....بگو زنده باد زندگی

برای شعر تازه اجازه بی اجازه

از تو نوشتن قدغن.....گلایه کردن قدغن.....عطر خوش زن قدغن.....تو قدغن.من قدغن

برای روز تازه اجازه بی اجازه

این امنیت

آدمی حیرت می کند از این همه احساس مسوولیت پلیس.امشب برای  خوردن بلال چندلحظه ای ایستادیم دور غریب کش.یک دفعه چند نفر با چاقو و قمه و لگد افتادن به جان هم و مامور محترم پلیس هم نزدیک صحنه. اما ظاهرا آقای پلیس دنبال سوژه ای دیگر بود. چون ما را برد کانکس ۱۱۰ و سوال جواب که چه نسبتی با هم داریم.این دومین بار بود که بعد ازدواج آقای پلیس به ما گیر می داد.ما هم از این که پلیس این همه نگرانمان است واقعا خوشحالیم.

 

در اينجا چهار زندان است

در اينجا چهار زندان است

به هر زندان دوچندان نَقب ،

در هر نَقب چندين حجره
در هر حجره چندين مرد در زنجير

از اين زنجيريان يك تن زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب دشنه اي كشتست

ازين مردان يكي در ظهر تابستان سوزان،
نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش،
سخت دندان گرد ،آغشتست

از اينان چند كس در خلوت يك روز باران ريز بر راه ربا خواري نشستند

كساني در سكوت كوچه از ديوار كوتاهي به روي بام جستند

كساني نيمه شب در گورهاي تازه دندان طلاي مردگان را ميشكستند


من اما هيچكس را در شبي تاريك و طوفاني نكشتم
من اما راه برمرد ربا خواري نبستم
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجستم

در اينجا چهار زندان است
به هر زندان دوچندان نَقب ،
در هر نَقب چندين حجره
در هر حجره چندين مرد در زنجير

در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست ميدارند

در اي زنجيريان هستند مرداني
كه در رويايشان
هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر ميكشد فرياد

من اما در زنان چيزي نمي يابم در آن همزاد ر

در اينجا چهار زندان است

به هر زندان دوچندان نَقب ،
در هر نَقب چندين حجره
در هر حجره چندين مرد در زنجير

از اين زنجيريان يك تن زنش را در تب تاريك بهتاني به زرب دشنه اي كشتست

ازين مردان يكي در ظهر تابستان سوزان،
نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش،
سخت دندان گرد ،آغشتست

از اينان چند كس در خلوت يك روز باران ريز بر راه ربا خواري نشستند

كساني در سكوت كوچه از ديوار كوتاهي به روي بام جستند

كساني نيمه شب در گورهاي تازه دندان طلاي مردگان را ميشكستند


من اما هيچكس را در شبي تاريك و طوفاني نكشتم
من اما راه برمرد ربا خواري نبستم
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجستم

در اينجا چهار زندان است
به هر زندان دوچندان نَقب ،
در هر نَقب چندين حجره
در هر حجره چندين مرد در زنجير

در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست ميدارند

در اي زنجيريان هستند مرداني
كه در رويايشان
هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر ميكشد فرياد

من اما در زنان چيزي نمي يابم در آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش
من اما در دل كوهسار روياهاي خود
جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين حلبهاي بياباني
كه ميرويندو ميپوسندوميخشكندو ميريزند با چيزي ندارم گوش

مرا گر خود نبود اين رنج شايد بامدادي همچو يادي دورو لغزان ميگذشتم از تراز خاك پست
ا روزي نيابم ناگهان خاموش
من اما در دل كوهسار روياهاي خود
جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين حلبهاي بياباني
كه ميرويندو ميپوسندوميخشكندو ميريزند با چيزي ندارم گوش

مرا گر خود نبود اين رنج شايد بامدادي همچو يادي دورو لغزان ميگذشتم از تراز خاك پست

کاش این مردم........

...من اناری را می کنم دانه
                    به دل می گویم کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود...

 خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

تنها یک روز برای نیمی از بشریت

مشت می کوبم بر در /پنجه می سایم بر دیوار /بغض را فریاد می کنم/ سهم من را چه کردید؟/ حق ما را که خورد؟/ چه کسی این همه انسان را ندید؟/ مشت می کوبم بر در/ پنجه می سابم بر دیوار/ بغض را فریاد می کنم/ حق من را بدهید/ حق ما این نبود/ سهم ما این نیست/سهم ما زندگی است/ درد ما آزادی است/برابری است/....

روز من است. روز ماست روز همه ی مادران زمین. زن نام تمام مادران زمین است. نام نیمی از بشریت... راستی تنها یک روز برای نیمی از بشریت؟

هان سنجیده باش!
که نومیدان را معادی مقدر نیست
معجزه کن!
معجزه کن!
که معجزه تنها دست کار توست
اگر دادگر باشی
که در این گستره گرگان اند
مشتاق بر دریدن بی دادگرانه ی آن که دریدن نمی تواند
و دادگری معجزه نهایی ست
و کاش در این جهان
مردگان را روزی ویژه بود
تا چون از برابر این همه اجساد گذر می کنیم
تنها دستمالی برابر بینی نگیریم
این پر آزارگند جهان نیست
تعفن بی داد است.

این روزهای بیهودگی

من بریدم بریدم بریدم از این زندگی تکراری خسته کننده رخوتناک که هر روزش بد تر از دیروزشه بریدم ای خدا باید به کی بگم که دیگه تحمل این زندگی رو ندارم . تا کی باید به این زندگی لعنتی باج بدم تا کی باید تحملش کنم .به کی باید بگم که دلم برای کسی که عاشقانه دوستش دارم تنگ شده و این فاصله ها منو از دیدنش محروم میکنه .وقتی نمی تونم برای حمید17 ساله ای که در انتظار چوبه داره و یا رقیه ای که برای دفاع از خودش محکوم به اعدام میشه  کاری بکنم .من نمی تونم نقش  تماشاچی رو بازی کنم و از اینکه کاری از دستم بر نمی یاد داغونم میکنه آخه این چه دنیاییه ؟؟؟؟؟
اونوقت می گن زندگی زیباست ای زیبا پسند زیبه اندیشان به زیبایی رسند آخه لعنتی چرا این زیبایی ها رو من نمی بینم

دلتنگی

زیبا  

       زیبا

           هوای حوصله ابریست

                      چشمی از عشق ببخشایم

                                     تا رود آفتاب بشوید دلتگی مرا

یک نفر دارد می سپارد جان/جان رقیه نیازمند 120 میلیون تومان دیه است


دیشب مثل همه شب ها دیر وقت خوابم برد هوا روشن شده بود .داشتم خواب می دیم که موبایلم زنگ خورد پشت خط دوستی قدیمی بود و  خبر خوبی نداشت و از اجرا شدن حکم قصاص رقیه د خبر داد.او که اتهامش قتل عمد است برای دفاع از حیثیت خود و شرافتش مردی را که قصد تجاوز به او داشته کشته است.  شوکه شده بودم نمی دانستم باید چی کار کنم، اولین کاری که کردم از بچه های زندان خبر گرفتم ببینم که آیا این حکم اجرا شده یا نه، خوشبختا نه. خبری از اجرای حکم نبود اما مشروط به این که تا فردا تمام پول دیه ای که خانواده اولیای دم در نظر گرفته بودند فراهم  شود،.البته که  پول ناچیزی نبود؛120 میلیون تومان دیه. نمی دانم چه کسانی ولی با خبر شدم که 88میلیون از این پول جور شده و30 میلیون تومان دیگر باقی مانده. حالا هم فقط همه به این امید ماندن که پول جورشود . یک گروه  از وکلا این چند روز در گیر جمع کردن پول از این و آن براب نجات رقیه هستند و فعلا همه فقط امید دارند. به این فکر می کنم کاش کنار این همه صندوق که برای هر کاری تاسیس شده اند یک صندوق دیه هم بود تا این وقت ها جان یکی را نجات می داد.....

سال های بی پدری

فردا 1 بهمن است روز تولد م

25 سال گذشت بزرگ شدم در این هیاهوی بی پایان زندگی ساختم با آن چه بود، مبارزه کردم با آنچه مخالف عقیده ام بود، اما دلم هر سال کوچک تر از سال های قبل می شود و دلتنگ تر از همیشه دلتنگ برای پدری که 6 سال است که دیگر نه صدایش را می شنوم و نه می بینمش ولی اندیشه اش همچنان گواه راه من است از تولدم و بدنیا آمدنم اونقدر راضی نیستم ولی خدا را سپاس می گویم برای داشتن پدرم نمی دانم ولی همیشه به این فکر می کردم که بدون اون هر گز نمی توانم زندگی کنم ولی انگار واقعیت به غیر از این بود هر روز بی تاب تر از دیروز و دلتنگتر، ولی چه می توانم بکنم به غیر از مرور خاطره ها خاطره هایی که هرگز از یاد نخواهم برد و تمام زندگی من در گذشته ام خلاصه میشود. وهراسم همیشه از آینده بوده که مبادا روزی……… بگذریم. نمی دانم این روزهای تکراری و خسته کننده کی پایان می گیرد بر خلاف شعار صا ایران شده هر روز بد تر از دیروز هر روزبی قرار تر و دلتنگتر.و اما چه باید کرد در این دنیای بی رحم زندگی که تازیانه هایش را هر روز محکم تر از دیروز حس می کنم. به گمانم آن هم این را می خواهد که من بایستم و نگاره گر تازیانه های بی رحمش باشم . اما من می تازم  و میگذرم همچنان که تا الان گذشته ام و به عشق ایمان می آورم و به قدرتش .عشق زیباست وقتی که می آید و بدست دارد زنبیلی از آتش وکوله باری از  خوشبختی و چه زیباست عشق وقتی که می رود میرود در حالی که زنبیلش را با خود برده است می رود پای در گریز و گریز در روبه رو