صورت هايي كه به زور سيلي هم سرخ نمي شود

نمي دانم اين يك روز لعنتي هم اگر در تقويم نبود كسي يادش مي ماند، يادش مي افتاد كه بايد كارگران را گرامي بدارد با تمام رنجهايشان.
صبح ها كه از خانه بيرون مي زنم درست روب هروي ساختمان استانداري پير و جوان هايي هستند كه منتظر تا شايد يه نفر براي چند ساعتي نيروي كارشان را بخرد و آنها شب با دست خالي به خانه باز نگردند. صورت سرخ سفره خالي نان هاي داغي كه جيب را مي سوزاند.بازار را كه گز مي كني قيمت ها را كه مي بيني حساب دو دو تا چهار تا را كه بلد باشي مي تواني سفره خالي كارگران را بهتر از هميشه لمس كني چرا راه دوري بروم.همين چند شب پيش بود كه تلوزيون نشان مي داد چگونه سه بيمار را به خاطر مداشتن پول كنار خيابان رها كرده بودند مي دانيد من در سرزمين ي زندگي مي كنم كه شهره ام به نوع دوستي كه فرياد عدالت و مهرورزيش گوش دنيا را كر كرده است . همين ديشب بود كه فرهاد تعريف مي كرد كودك آدامس فروش سر چهار راه 100 تومان آدامس هايش را گران كرده ووقتي پرسيدند چرا گفته است مملكت گران شده بربري دانه اي 250 تومن او پرسيده بود با اين وضع من مي توانم نان خالي هم بخورم.
اين روايت تلخ زندگي بسياري از مردمان اين سرزمين است كارگراني كه 44 ماه است حقوق نگرفته اند،كارگراني كه صنعت تعطيل شده ساختمان كار فصلي را هم از آنها گرفته است،دست فروشاني كه جيب هاي خالي مردم بازارشان را كساد كرده است ، تحصيل كردگاني كه به ناچار از سر بيكاري ماشيني قسطي خريده اند و هر چه در مي اورند با يك جريمه پليس بر باد مي رود.
اين روايت ماست عصبيت در جامعه موج مي زند همه خشمگينيم .پرخاشگريم و كم حوصله كه اين روزها هواي حوصله باراني است نه ابري اين جامعه است كه اين چنين به هم ريخته و به درون خانه ها رسوخ كرده است كه اين دشوار زندگي اين روزها ناي ما را بريده .
چه ميشد اين يك روز هم در تقويم نبود تا آقايان پشت ميكروفون با ز هم همان حرف هاي هميشگي را تكرار نمي كردند و كارگران داغشان تازه تر نمي شد ما هم يادمان نبود كه بشماريم چند واحد صنفي تعطيل شده چند كودك كار ،چند ماه حقوق نگرفته ،چنددرصد فارغ التحصيل بيكار ،چند ميليون كارمند چند شغله ،چند هزار جوان و پير دستفروش ،چند صد هزار زني كه با تمام خشونت هاي جاري براي يك لقمه نان شرافتمندانه كار مي كند با مزدي كمتر
اما اين يك روز همه اين ها را به ياد ما مي آورد كاش روزي فقر دروغ و ريا از اين جا رخت بر بندد و مهرباني نوع دوستي و صداقت حاكم شود.
مریم اکبری فرزند علی شناسنامه من است.پدری که دغدغه این مردم واین ملک به دیار باقی بردش.شاید وظیفه من همین است که بنویسم برای خوشنودی بابا وبرای نسل فردا نسلی که باید دموکراسی زندگی وشادی را تجربه کند.من تمام دغدغه هایم را در این دنیای مجازی منتشر می کنم تا باشد برای روزی که ما آزادی را در خیابان ها جشن بگیریم. تا آن روز.....