این روزهای بیهودگی
من بریدم بریدم بریدم از
این زندگی تکراری خسته کننده رخوتناک که هر روزش بد تر از دیروزشه بریدم ای خدا
باید به کی بگم که دیگه تحمل این زندگی رو ندارم . تا کی باید به این زندگی لعنتی
باج بدم تا کی باید تحملش کنم .به کی باید بگم که دلم برای کسی که عاشقانه دوستش دارم تنگ شده و این فاصله ها منو از دیدنش محروم میکنه .وقتی نمی تونم برای حمید17 ساله ای که در انتظار چوبه داره و یا رقیه ای که برای دفاع از خودش محکوم به اعدام میشه کاری بکنم .من نمی تونم نقش تماشاچی رو بازی کنم و از اینکه کاری از دستم بر نمی یاد داغونم میکنه آخه این چه دنیاییه ؟؟؟؟؟
اونوقت می گن زندگی زیباست ای زیبا پسند زیبه اندیشان به زیبایی رسند آخه لعنتی چرا این زیبایی ها رو من نمی بینم
اونوقت می گن زندگی زیباست ای زیبا پسند زیبه اندیشان به زیبایی رسند آخه لعنتی چرا این زیبایی ها رو من نمی بینم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 13:23 توسط مریم اکبری
|
مریم اکبری فرزند علی شناسنامه من است.پدری که دغدغه این مردم واین ملک به دیار باقی بردش.شاید وظیفه من همین است که بنویسم برای خوشنودی بابا وبرای نسل فردا نسلی که باید دموکراسی زندگی وشادی را تجربه کند.من تمام دغدغه هایم را در این دنیای مجازی منتشر می کنم تا باشد برای روزی که ما آزادی را در خیابان ها جشن بگیریم. تا آن روز.....